تبليغاتX
حرفای یه دیوونه
سلام دوستان . من دوباره وبلاگ نویسی رو شروع کردم  . خواستم قبل از اینکه شروع به خوندن این  وبلاگ کنید  یه سری مطالب رو باهاتون در میون بذارم .

اولین بار شهریور ۸۷ این وبلاگ کارش رو شروع کرد . به احترام این سالها از شهریور هر سال یه مطلب نگه داشتم . اما بقیه مطالب رو ثبت موقت کردم که همیشه داشته باشمشون. آدم خاطراتش رو پاک نمی کنه.

تقریبا همه ی نوشتهای وبلاگ دست نوشته ی خودمه و خوشحال می شم نظرتون رو در موردشون بدونم. اگه یه مطلب از جایی کپی شده باشه با رنگ قرمز بالاش می نویسم.

بیشتر نوشته ها یا وقایع روزانمه یا شعرهایی که واسه اونی که دوسش دارم نوشتم. البته خودش از این نوشته ها خبری نداره.

اگه از هرکدوم از مطالب خوشتون اومد ( که شک دارم خوشتون بیاد) و خواستین اون رو تو وبلاگتون بذارید ممنون می شم اگه با ذکر منیع باشه ( آخه این مطالب مخصوصا شعرهام خیلی برام مهم هستن).

مرسی از همراهیتون.

 

+ نوشته شده در پنجشنبه بیست و چهارم شهریور 1390ساعت 14:33 توسط سپهر |

امروز طعمش را چشیدم. جدایی رو می گم.
خیلی تلخه حتی اگه مثل من با انتخاب خودت بخوای تجربش کنی.
شاید اشتباه کردم. دفعه ی قبل که همه چیز تمام شد و حتی ناراحتی های بعدش هم تمام شد.باید ولش می کردم. بهتر بود فرصت آخر رو بهش نمی دادم.
 بعضی چیزها خودشون عوض نمی شن ‌ بعضی چیزها هم خودمون نمی خوایم که عوض بشن . فکر کنم اون از دسته ی دوم بود.
از این مدتی که با هم بودیم نه پشیمونم نه حس می کنم وقتم تلف شده ، روزهای خوبی با هم داشتیم ، خیلی بی انصافیه بگم از اول به درد هم نمی خوردیم اما یه وقتایی راه آدما از هم جدا می شه.
از در و دیوار این شهر خسته شدم ، از آدماش خسته شدم. حس می کنم هیچکس اینجا نیست که منو بفهمه . لحظه شماری می کنم برای برگشتن به تهران اما تازه اول ترمه و منم 4 روز در هفته کلاس دارم ممکنه فردا بشه 5 روز آخه حذف و اضافه از فردا شروع می شه.
خودتون اینایی که می گم رو بذارید کنار هم فکر کنم بتونید احساسم رو درک کنید.
تنهایی ، غربت , یه شهر مرده , جدایی ، آدمایی که درکت نمی کنن ،بی خوابی ، چراغ بنزین روشن. تازه قطع شدن اینترنت رو هم بهش اضافه کنید ( که احتمالا تا فردا درست بشه آخه isp رو عوض کردم ).

 

+ نوشته شده در شنبه نهم مهر 1390ساعت 1:13 توسط سپهر |

نشستم دم پنجره یه لیوان قهوه یه زیر سیگاری و لپتاپ تنها چیزایی هستن که برای به تصویر کشیدن زندگیم  بهشون احتیاج دارم .

خیلی برام سخته بعد از اتفاقاتی که افتاده بهش بگم دوسش دارم ، اما باید  آخرین شانس رو بهش بدم.

همه ی آدمها می تونن تغییر کنن ، باید ببخشمش ، اما این آخرین باره.

با این که می دونم به هیچ نتیجه ای نمی رسم و درست نمی شه آخرین بار هم امتحان می کنم.

اصلا وضعیت خوبی نیست ،چند روزه کلافم با همه دعوام می شه .

+ نوشته شده در سه شنبه پنجم مهر 1390ساعت 21:56 توسط سپهر |

عشق ها به چه آسانی تبدیل به نفرت می شوند.

انگار بین عشق و نفرت تار مویی فاصله است و من در آستانه ی پیمودن این فاصله گیر افتاده ام.

اعتماد چراغ این راه سیاه است و چراغ من کم نور شده.

تو هم کوچکترین کمکی برای حل مشکلات نمی کنی،

شاید فصل جدایی  فرارسیده باشد.

+ نوشته شده در پنجشنبه سی و یکم شهریور 1390ساعت 8:41 توسط سپهر |

یه شعر قشنگ از دوست خوبم ستایش.

 در  ادامه مطلب گذاشتم

 

لینک منبع


ادامه مطلب
+ نوشته شده در یکشنبه بیست و هفتم شهریور 1390ساعت 21:49 توسط سپهر |

 با غم نبودنت چه کنم ؟
طعم تلخ قهوه ، دود سیگار  ، برگه های سفید خیس از اشک و صندلی خالی کنار پنجره. همه چیز برای به تصویر کشیدن  تنهاییم اماده است.
دوست دارم درد تنهایی را فریاد بزنم اما نمی توانم ،انگار دستی سرد و سنگین گلویم را می فشرد . به آرامی در خودم شکسته ام طوری که هیچکس صدایش را نشنید.
نگذار این جدایی به مرگ تدریجی و دردناک من تبدیل شود.
+ نوشته شده در شنبه بیست و ششم شهریور 1390ساعت 22:52 توسط سپهر |

جاده تاریک است. حتی ماه هم حوصله ی تابیدن ندارد.
هر لحظه از تو  دورتر می شوم بدون اینکه چاره ای داشته باشم.
سرما وجودم را فرا گرفته.
نمی دنم چرا همه ی قصه های عاشقانه غمگین نوشته می شوند ؟!
+ نوشته شده در شنبه بیست و ششم شهریور 1390ساعت 5:44 توسط سپهر |

دخترک با آمدنت نور امید را به زندگیم تاباندی.گرمی دستانت ، سرما  را از وجودم راند.
 با نفسهایت ریه هایم را تسکین دادی و با بوسه ای عشق را به من هدیه دادی.
تو کیستی ؟ فرشته ای راه گم کرده ؟!
در این زمین آلوده به گناه' چه می کنی ؟
بدون شک از ساکنان باغ های بهشتی که برای تسکین درد زندگی بشر به زمین فرستاده شدی.
 
+ نوشته شده در جمعه بیست و پنجم شهریور 1390ساعت 12:54 توسط سپهر |

نمی دانم با دلم چه کرده ای که لحظه ای بی تو توان زنده بودن ندارد .
بی تو ٫سکوت گوش خراش این خانه عذابم می دهد و لشکر  تنهایی شهر قلبم را فتح می کند.
حتی عقربه های ساعت هم کمر به قتل من بسته اند ٫ هر ثانیه نبودنت مانند یک عمر می گذرد ٫انگار که عقربه ها به خوابی ابدی فرو رفته باشند.
+ نوشته شده در پنجشنبه بیست و چهارم شهریور 1390ساعت 22:49 توسط سپهر |

تو را چه رنگی باید دید ؟


 سفید ؟ مانند  ابرها پاک
.
              آبی ؟به رنگ آسمان بی کران.
                       زرد ؟به زیبایی خورشید تابان  .
                                قرمز ؟مانند گرمای بوسه های عاشقانه ات.
                  تو تلفیقی از همه ی رنگهایی.
تو را چگونه ببینم وقتی چشمهایم تحمل دیدن همزمان این همه خوبی را ندارد؟

+ نوشته شده در پنجشنبه بیست و چهارم شهریور 1390ساعت 14:15 توسط سپهر |

یه روزی این شعرم....        ( این شعر رو واسه یه نفر دیگه نوشتم دلم نیومد پاکش کنم از وب)

اگه باشی،یا نباشی  ***  دل من با تو می مونه

توی این خونه ی خالی *** واست  از عشقش می خونه

می خونم واست همیشه *** با یه قلب مثل شیشه

من می گم با من بمون،تو   ***    می زنی تیشه به ریشه

می ری و می کشنه قلبم   ***     تنها تو شبای سردم

می خونم تا زنده باشم      ***     می خونم تا زنده هستم

می گیره آتیش به جونم     ***    می خوام از چشمات بخونم

اما قافیه ندارم                 ***      می دونم که نمی تونم

آخه چشمات پر خوابه       ***     آبیه به رنگ آبه

داشتن عشق قشنگ     ***      واسه من مثل سرابه

+ نوشته شده در پنجشنبه بیست و چهارم شهریور 1390ساعت 14:14 توسط سپهر |

گفتم من عاشقم،

نگاهم کرد و خندید.پرسید عشق چیست؟!

جوابی نداشتم، چگونه باید عشق را برای تکه چوبی خشک توضیح داد.

گفتم دوستش دارم

گفت: دوست داشتن چگونه است؟!

جوابی نداشتم، بعضی از احساسات را نمی شود در قالب کلمات گنجاند.

ساعتی در سکوت  هم را نگاه کردیم،

پرسید: چقدر دوستش داری ؟

-خیلی زیاد.

-یعنی چقدر ؟ حاضری برای بدست آوردنش چه کار کنی ؟

- حاضرم تمام زندگیم را برایش بدهم.

- و اگر قبول نکرد ؟

باز هم جوابی نداشتم...

+ نوشته شده در پنجشنبه بیست و چهارم شهریور 1390ساعت 14:14 توسط سپهر |

بد ترین حس جهان این است؛

                     دیوانه وار عاشقش باشی

                               و بدانی دست در دست خیالِ دیگری،

                                         همه شب می خوابد.

 

آری امشب شکفت، حس دیرینه ی من.

                               حس روییدن عشق، پشت دیوار بلند.

و چه حس غریبی است در من،

                    مثل روییدن یک شاخه ی رُز،

                                                  سر یک کوه بلند.

  من نمی دانم کیست؛

             آنکه امشب در سر،

                                 آنکه امشب در قلب،

                                        آنکه شبها در خواب،

                           همه وقت آرزوی دیدن او را داری.

هرکه هست تیر به قلب من خسته زد و رفت،

          شاخه ی رُز را چید؛

نعره ی کوه در آمد در دم:

(( ای تو که در دل من،

                   شاخه ی مهر و وفا رویاندی،

                                           پس چرا حفظ نکردی ز گزندش امشب ؟! ))

چه کنم ؟! دست من کوتاه است.

+ نوشته شده در پنجشنبه بیست و چهارم شهریور 1390ساعت 14:14 توسط سپهر |

شاید

 

شاید امشب بنویسم  ز سنگ ،

                                شاید امشب بنویسم ز خاک ،

        شاید امشب بنویسم ز خویش ،

                                                          از دلِ زخمی و ریش ،

می نویسم که بدانی ز غمت، شده ام زار و پریش.

می نویسم که بدانی پس از رفتن تو، ریشه ی احساسات همه خشکید در من.

باز من ماندم و شَک،

منم و دفتر شعر و  ورق خیس ز اشک.

+ نوشته شده در پنجشنبه بیست و چهارم شهریور 1390ساعت 14:14 توسط سپهر |

خزرشهر – لب دریا- پیتزا شهرک
 نشستم تو کافی شاپ با دید مستقیم به دریا حس خوبی دارم. خیلی به این مسافرت احتیاج داشتم.
اول رفتیم سمنان از اونجا هم اومدیم شمال.
فرصت خوبی بود که بتونم ماشین جدیدم رو تو جاده آزمایش کنم .بچه ها همیشه می گن تو یا تو جاده می میری یا پشت کامپیوترت .فکر کنم راست می گن
اه چقدر لوسن این دخترا، میز بقلیم دوتا دختر نشستن یکیشون با یه نفر دیگه دعواش شده نشسته داره گریه می کنه خودشو می کوبه به در و دیوار.
منم اینجا نشستم دارم سیگارم رو می کشم با آزادی کامل . اگه حوصله داشته باشم شاید حس انسان دوستیم گل کنه برم ببینم مشکلش چیه یه ذره هم دردی کنم باهاش اما فعلا حوصله دخترا رو ندارم.(فقط قربتا الی الله کمک می کنم، فکر نکنید قصد دیگه ای دارم)
تو این مدت که نبودم اتفاقای زیادی افتاده وقتی برگشتم تهران بعضی هاشو می نویسم، یه سری هم اگه بنویسم وبلاگم مسدود می شه.
لپتاپ خودم مشکل پیدا کرده باید وینوزش رو عوض کنم .با این سیستم زیاد عادت ندارم اگه اشتباه تایپی دیدین ببخشید.
از شانس بد دریا صاف صافه، اصلا موج نداره، موج سواری فعلا تعطیل. اما اشکال نداره هنوزم دریا رو دوست دارم.
فردا راه می افتیم طرف نمک آبرود 2-3 روزی هم اونجام بریم یه ذره جنگل ها رو بگردیم.

گند زدن به ساحل قبلا همش شن بود الان بین ته سیگارها می تونی یه ذره شن پیدا کنی. بقیه جاها هم همش سنگ ریختن که کسی نتونه استفاده کنه. جالبه که اینجا فقط مالکین می تونن بیان و اینقدر بد شده اگه عمومی بود دیگه چی می شد.

یه گروه اومده بودن دم ویلامون داشتن کلیپ می ساختن برای اهنگشون. اهنگش خیلی مزخرف بود نمی دونم کی می خواد این مزخرفات رو گوش کنه. خوانده نشسته بود رو سنگ های دم دریا یه گیتار هم گرفته بود دستش مثلا داشت می زد و می خوند صدا هم از یه یه باند کوچیک پخش می شد که بتونه خوب لب بزنه. از  همه جا صدا می اومد به جز اون گیتاری که دست طرف بود، کلی به ژست گرفتنش خندیدم.

=========================================================


ادامه مطلب
+ نوشته شده در دوشنبه پانزدهم شهریور 1389ساعت 19:57 توسط سپهر |

۱ هفته پیش رفته بودم پارک یه ذره حال و هوام عوض بشه . نشسته بودم یه گوشه داشتم بازی بچه ه ا رو نگاه می کردم .

بعد از چند دقیقه یه بچه همراه با پدرش اومدن اونجا پسره داشت با ماشین کنترلی کوچولوش بازی می کرد . باباش هم نشست کنار من و پسرش رو نگاه می کرد . وقتی پسره  یه ذره  دور شد باباش  یه سیگار در اورد داشت تو جیبش دنبال فندک می گشت به من گفت :

- ببخشید آقا فندک دارید ؟

از بچگی آتیش رو دوست داشتم همیشه تو جیبم فندک بود . فندک رو بهش دادم . یه سیگار بهم تعارف کرد . گفتم:

- نه مرسی . جند ماهه دیگه  سیگار نمی کشم .

شونه هاش رو بالا انداخت و پاکت سیگارش رو گذاشت تو جیبش .

پسرش خیلی بانمک بود . داشت با ماشینش کلی حال می کرد بعد از چند دقیقه دوید پیش باباش با هیجان گفت :

-بابایی بابایی بیا بریم اونور بهت یه چیزی نشون بدم .

باباش بی تفاوت گفت :

-صبر کن این سیگار رو بکشم می آم .

پسره نشست رو نیمکت بدجوری ضدحال خورده بود . چند ثانیه ساکت نشست . بعد با یه حالت معصومانه ای گفت :

-بابایی چرا سیگار رو ترک نمی کنی ؟؟ ترکش کن دیگه

یه لحظه قلبم لرزید. حالت گفتنش طوری بود که از خودم خجالت کشیدم .به خاطر اون فندکی که به باباش دادم خجالت کشیدم . به خاطر گذشته خودم خجالت کشیدم و بخاطر خیلی چیزهای دیگه .

اما باباش خیلی ریلکس گفت :

- نمی شه پسرم نمی تونم .

همونجا می خواستم بلند شم و سیگارش رو بکنم تو حلقش چطوری تونست اینقدر راحت و بی تفاوت جواب بده ؟؟!

آینده اون بچه چی می شه ؟ کی می خواد بهش یاد بده اراده داشته باشه کی بهش یاد می ده با مشکلات مبارزه کنه.

یه هفته است  هر شب همون ساعت رو همون نیمکت نشستم اما دیگه اون بچه رو ندیدم .

+ نوشته شده در جمعه سیزدهم شهریور 1388ساعت 1:3 توسط سپهر |

امروز حسابی عصبانی بودم . از اول صبح بد شانسی اوردم . یه دوستی خیلی قدیمی و پایدار امروز از بین رفت.

حس می کنم یه جوری شدم. اینقد دلم بارون می خواد که نگو؛سیاوش یه اهنگ داشت قبلانا :

((خیلی وقته دیگه بارون نزده ...))

واقعا هم خیلی وقته من زیر بارون نرفتم .

+ نوشته شده در پنجشنبه بیست و یکم شهریور 1387ساعت 3:19 توسط سپهر |