اولین بار شهریور ۸۷ این وبلاگ کارش رو شروع کرد . به احترام این سالها از شهریور هر سال یه مطلب نگه داشتم . اما بقیه مطالب رو ثبت موقت کردم که همیشه داشته باشمشون. آدم خاطراتش رو پاک نمی کنه.
تقریبا همه ی نوشتهای وبلاگ دست نوشته ی خودمه و خوشحال می شم نظرتون رو در موردشون بدونم. اگه یه مطلب از جایی کپی شده باشه با رنگ قرمز بالاش می نویسم.
بیشتر نوشته ها یا وقایع روزانمه یا شعرهایی که واسه اونی که دوسش دارم نوشتم. البته خودش از این نوشته ها خبری نداره.
اگه از هرکدوم از مطالب خوشتون اومد ( که شک دارم خوشتون بیاد) و خواستین اون رو تو وبلاگتون بذارید ممنون می شم اگه با ذکر منیع باشه ( آخه این مطالب مخصوصا شعرهام خیلی برام مهم هستن).
مرسی از همراهیتون.
خیلی برام سخته بعد از اتفاقاتی که افتاده بهش بگم دوسش دارم ، اما باید آخرین شانس رو بهش بدم.
همه ی آدمها می تونن تغییر کنن ، باید ببخشمش ، اما این آخرین باره.
با این که می دونم به هیچ نتیجه ای نمی رسم و درست نمی شه آخرین بار هم امتحان می کنم.
اصلا وضعیت خوبی نیست ،چند روزه کلافم با همه دعوام می شه .
انگار بین عشق و نفرت تار مویی فاصله است و من در آستانه ی پیمودن این فاصله گیر افتاده ام.
اعتماد چراغ این راه سیاه است و چراغ من کم نور شده.
تو هم کوچکترین کمکی برای حل مشکلات نمی کنی،
شاید فصل جدایی فرارسیده باشد.
سفید ؟ مانند ابرها پاک .
آبی ؟به رنگ آسمان بی کران.
زرد ؟به زیبایی خورشید تابان .
قرمز ؟مانند گرمای بوسه های عاشقانه ات.
تو تلفیقی از همه ی رنگهایی.
تو را چگونه ببینم وقتی چشمهایم تحمل دیدن همزمان این همه خوبی را ندارد؟
اگه باشی،یا نباشی *** دل من با تو می مونه
توی این خونه ی خالی *** واست از عشقش می خونه
می خونم واست همیشه *** با یه قلب مثل شیشه
من می گم با من بمون،تو *** می زنی تیشه به ریشه
می ری و می کشنه قلبم *** تنها تو شبای سردم
می خونم تا زنده باشم *** می خونم تا زنده هستم
می گیره آتیش به جونم *** می خوام از چشمات بخونم
اما قافیه ندارم *** می دونم که نمی تونم
آخه چشمات پر خوابه *** آبیه به رنگ آبه
داشتن عشق قشنگ *** واسه من مثل سرابه
نگاهم کرد و خندید.پرسید عشق چیست؟!
جوابی نداشتم، چگونه باید عشق را برای تکه چوبی خشک توضیح داد.
گفتم دوستش دارم
گفت: دوست داشتن چگونه است؟!
جوابی نداشتم، بعضی از احساسات را نمی شود در قالب کلمات گنجاند.
ساعتی در سکوت هم را نگاه کردیم،
پرسید: چقدر دوستش داری ؟
-خیلی زیاد.
-یعنی چقدر ؟ حاضری برای بدست آوردنش چه کار کنی ؟
- حاضرم تمام زندگیم را برایش بدهم.
- و اگر قبول نکرد ؟
باز هم جوابی نداشتم...
دیوانه وار عاشقش باشی
و بدانی دست در دست خیالِ دیگری،
همه شب می خوابد.
آری امشب شکفت، حس دیرینه ی من.
حس روییدن عشق، پشت دیوار بلند.
و چه حس غریبی است در من،
مثل روییدن یک شاخه ی رُز،
سر یک کوه بلند.
من نمی دانم کیست؛
آنکه امشب در سر،
آنکه امشب در قلب،
آنکه شبها در خواب،
همه وقت آرزوی دیدن او را داری.
هرکه هست تیر به قلب من خسته زد و رفت،
شاخه ی رُز را چید؛
نعره ی کوه در آمد در دم:
(( ای تو که در دل من،
شاخه ی مهر و وفا رویاندی،
پس چرا حفظ نکردی ز گزندش امشب ؟! ))
چه کنم ؟! دست من کوتاه است.
شاید امشب بنویسم ز سنگ ،
شاید امشب بنویسم ز خاک ،
شاید امشب بنویسم ز خویش ،
از دلِ زخمی و ریش ،
می نویسم که بدانی ز غمت، شده ام زار و پریش.
می نویسم که بدانی پس از رفتن تو، ریشه ی احساسات همه خشکید در من.
باز من ماندم و شَک،
منم و دفتر شعر و ورق خیس ز اشک.
گند زدن به ساحل قبلا همش شن بود الان بین ته سیگارها می تونی یه ذره شن پیدا کنی. بقیه جاها هم همش سنگ ریختن که کسی نتونه استفاده کنه. جالبه که اینجا فقط مالکین می تونن بیان و اینقدر بد شده اگه عمومی بود دیگه چی می شد.
یه گروه اومده بودن دم ویلامون داشتن کلیپ می ساختن برای اهنگشون. اهنگش خیلی مزخرف بود نمی دونم کی می خواد این مزخرفات رو گوش کنه. خوانده نشسته بود رو سنگ های دم دریا یه گیتار هم گرفته بود دستش مثلا داشت می زد و می خوند صدا هم از یه یه باند کوچیک پخش می شد که بتونه خوب لب بزنه. از همه جا صدا می اومد به جز اون گیتاری که دست طرف بود، کلی به ژست گرفتنش خندیدم.
=========================================================
بعد از چند دقیقه یه بچه همراه با پدرش اومدن اونجا پسره داشت با ماشین کنترلی کوچولوش بازی می کرد . باباش هم نشست کنار من و پسرش رو نگاه می کرد . وقتی پسره یه ذره دور شد باباش یه سیگار در اورد داشت تو جیبش دنبال فندک می گشت به من گفت :
- ببخشید آقا فندک دارید ؟
از بچگی آتیش رو دوست داشتم همیشه تو جیبم فندک بود . فندک رو بهش دادم . یه سیگار بهم تعارف کرد . گفتم:
- نه مرسی . جند ماهه دیگه سیگار نمی کشم .
شونه هاش رو بالا انداخت و پاکت سیگارش رو گذاشت تو جیبش .
پسرش خیلی بانمک بود . داشت با ماشینش کلی حال می کرد بعد از چند دقیقه دوید پیش باباش با هیجان گفت :
-بابایی بابایی بیا بریم اونور بهت یه چیزی نشون بدم .
باباش بی تفاوت گفت :
-صبر کن این سیگار رو بکشم می آم .
پسره نشست رو نیمکت بدجوری ضدحال خورده بود . چند ثانیه ساکت نشست . بعد با یه حالت معصومانه ای گفت :
-بابایی چرا سیگار رو ترک نمی کنی ؟؟ ترکش کن دیگه
یه لحظه قلبم لرزید. حالت گفتنش طوری بود که از خودم خجالت کشیدم .به خاطر اون فندکی که به باباش دادم خجالت کشیدم . به خاطر گذشته خودم خجالت کشیدم و بخاطر خیلی چیزهای دیگه .
اما باباش خیلی ریلکس گفت :
- نمی شه پسرم نمی تونم .
همونجا می خواستم بلند شم و سیگارش رو بکنم تو حلقش چطوری تونست اینقدر راحت و بی تفاوت جواب بده ؟؟!
آینده اون بچه چی می شه ؟ کی می خواد بهش یاد بده اراده داشته باشه کی بهش یاد می ده با مشکلات مبارزه کنه.
یه هفته است هر شب همون ساعت رو همون نیمکت نشستم اما دیگه اون بچه رو ندیدم .
حس می کنم یه جوری شدم. اینقد دلم بارون می خواد که نگو؛سیاوش یه اهنگ داشت قبلانا :
((خیلی وقته دیگه بارون نزده ...))
واقعا هم خیلی وقته من زیر بارون نرفتم .